تبليغاتX
๑۩۞۩๑ فـــــــــــداغ پـــــــسين ๑۩۞۩๑
انشایی در رابطه با برق رفتن های پیاپی
 

با سلام خدمت دوستان عزيز

اين تاپيك قشنگ رو توي يكي از وبلاگاي لاري ها ديدم و چون مناسبت عجيبي با اوضاع احوال امسال شهرمون داره ، اونو كپي برداري كردم  ولي متاسفانه نام وبلاگ از خاطرم رفته .

انشا اله اگه نام وبلاگ رو يادم اومد اونو اضافه ميكنم .

 

موضوع انشاء : برق و کاربرد آن

مقدمه : آقا اجازه وقتی شروع به نوشتن این انشاء کردم مثله شب های گذشته برق رفت پس اگر انشایم بد خط و بی محتواست ببخشید . چون برق نبود .

برق چیز خوبی است اما فکر کنم آدم هایی که آنرا می سازند آدم های بد جنسی باشند چون دیشب که برق رفت برادر بزرگترم در حمام بود و خیلی عصبانی شد و داد زد و گفت : اه ،باز این ....... ...... ها برق را قطع کردند اما من خیلی فکر کردم و دیدم که برق نمیتواند از جای بدی که برادرم گفت آمده باشد چون چند روز پیش اقدس خانم اینا اینجا بودند و اقدس خانم گفت که یک شب خواب دیده است به بهشت رفته و آنجا ادیسون را دیده است که داشته با یاماها 80 تک چرخ میزده و خیلی خوش و خرم بوده است و ادیسون به اقدس خانوم گفته که تمام دست اندر کاران برق را دعا و در آخرت شفاعت آنها را نیز میکند و من از اینجا نتیجه گرفتم که آدمهایی که برق را میسازند آدم های خوبی هستند . اما من نمیدانم که چرا اینقدر برق میرود چون چند وقت پیش که شما و آقای مدیر ما را برای اردو به نطنز بردید به ما گفتید که حلقه انسانی بسازیم و جشن بگیریم . چون ما توی یک چیزی که هسته داشت و خیلی هم خفن بود خود اکتفا شده بودیم و یک آقایی هم آنجا بود که مو نداشت اما خوشکل بود و همش میگفت این چیز هسته دار خیلی برق دارد اما من فکر میکنم که هنوز خود اکتفا نشده ایم پس ما را هر روز به اردو ببرید تا جشن بگیریم و حلقه انسانی بسازیم تا بیشتر خود اکتفا بشویم تا دیگر برق نرود .

به نظر من برق ساختن زیاد دنگ و فنگ ندارد که حتما نیاز به هسته باشد چون من دقت کردم و دیدم چشمان دخترتان رعنا هم برق دارد و من وقتی به آن نگاه میکنم یا به ان دست میزنم برق گرفتگی میشوم و یک جاهای من خشک میشود و من میخواهم وقتی بزرگ شدم رعنا را از شما خواستگاری کنم و از چشم رعنا برق به خارج و روستاهای دور افتاده صادر کنم و اگر تهش چیزی ماند یک سیم هم به خانه خودمان بدهم .

 

نتيجه گيری : ما از این انشاء نتیجه میگیریم که برادر من آدم بی ادبی است چون نوشتن انشای من تمام شده اما او هنوز در حمام دارد به آنهایی که برق را قطع میکنند فحش می دهد .

 


|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 23:3 توسط >─♥(عارف)♥─> |
داستانهاي كوتاه – از سري داستانهاي ملل
 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 


|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 23:1 توسط >─♥(عارف)♥─> |
نامه اي به معشوق
 

 

سلام خوبین؟ امروز براتون يه  نامه آوردم بخونین  

واقعا باید به نویسندش باریکلا گفت . 

 

اينم از متن نامه :

 

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم

دروغ وبی احساس بود و در حقیقت نفرتم به تو

روز به روز زیادتر میشود و هر چه بیشتر ترا میشناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم اشکار میگرد.

در قلب خود احساس میکنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچ گاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقات هایی که اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را اشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که

خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی خواهم گزراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچ گاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو میخواهم انچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت: که دارای

لطف و حرارت می باشد. بطور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نمیتوانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم.

 

اگه میخوای بدونی که راز این نامه چی بود؟ نامه رو يه بار دیگه يه خط در میون بخون.

 


|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 23:1 توسط >─♥(عارف)♥─> |
درد دل یک جانباز با امام زمان
 

درد دل يک جانباز شيميايی با امام زمان (عج)

 

 

مرا می‌شناسی؟
من یک روستایی‌ام .
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران .
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی !
خیلی ها مرا نمی‌شناسند .
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند .
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد .
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند ، مسئولان را می‌شناسند ، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من ؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟

تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که “هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است”.

مولای من مرا بیاد بیاور؛

آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و… با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ “ام یک” از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: “من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم”.

مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل … از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.


خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پ

پس اربابم ، مرا از هم رزمانم جدا مکن .

جانباز شيميايی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربايجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شيخ ولی


|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 22:59 توسط >─♥(عارف)♥─> |
اشعاري پر از احساس

 

آدمك آخر دنياست ، بخند

 

آدمك مرگ همينجاست ، بخند

 

آن خدايي كه بزرگش خواندي

 

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

 

دست خطي كه تو را عاشق كرد

 

شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

 

فكر كن درد تو ارزشمند است

 

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

 

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

 

تازه انگار كه فرداست ، بخند

 

راستي آنچه به يادت داديم

 

پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

 

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

 

به خدا آخر دنياست ،

 

بــــــــــــــــــــــــــخند

بخند

 

آتشی بود و فسرد


رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شكست

آمدم تا به تو آويزم

ليك ديدم كه تو آن شاخهء بی برگی

ليك ديدم كه تو به چهره اميدم

خنده مرگی

وه چه شيرينست

بر سر گور تو ای عشق نيازآلود

پای كوبيدن

وه چه شيرينست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشيدن

وه چه شيرينست

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

در بروی غم دل بستن

كه بهشت اينجاست

بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست

تو همان به كه نينديشی

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نياسايم

كه من از شعله نيفروزم ...

 

 

چه كسي ميداند

كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي

چه كسي مي داند

كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي
پيله ات را بگشاي
تو به اندازه ي پروانه شدن زيبايي

 

 

شعري غم انگيز از محمد حسين بهجت تبريزي ( شهريار )

 

"بمانيم که چه"

سايه جان رفتنی استيم بمانيم که چه

زنده باشيم و همه روضه بخوانيم که چه

درس اين زندگی از بهر ندانستن ماست

اين همه درس بخوانيم و ندانيم که چه

خود رسيديم به جان نعش عزيزی هر روز

دوش گيريم و به خاکش برسانيم که چه

آری اين زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشيم و به عزيزان بچشانيم که چه

دور سر هلهله و هاله شاهين اجل

ما به سرگيجه کبوتر بپرانيم که چه

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از اين ورطه برانيم که چه

بدتر از خواستن اين لطمه نتوانستن

هی بخواهيم و رسيدن نتوانيم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانيم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانيم که چه

گر رهايی است برای همه خواهيد از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانيم که چه

ما که در خانه ايمان خدا ننشستيم

کفر ابليس به کرسی بنشانيم که چه

مرگ يک بار مثل ديدم و شيون يک بار

اين قدر پای تعلل بکشانيم که چه

شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه

 

 


|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 22:58 توسط >─♥(عارف)♥─> |
کلمات عامیانه فارسی
 

مجموعه کلمات عوامانه فارسی

 

سري اول ؛ بر اساس حروف الفبا

 

الف )

 

آپاردی - شخص زبان دراز و همه جا برو وهمه جا بيا باشد.

 

آشغال-  خرده ريز و باقی مانده کثافت يا هرچيز ديگر است.

 

اخم - درهم کشيدگی صورت از اوقات تلخی.

 

اخم وتخم - اخم با اظهار تشدد و اوقات تلخی

 

اخمو - عبوس و هميشه اوقات تلخ.

 

ادا - حرکت لغو وتقليد.

 

ادا درآوردن-  حرکات لغو کردن و تقليد درآوردن.

 

اردنگ - لگدی که با زانو زده شود.

 

ارقه (يا عرقه) - شخص سرد و گرم روزگار چشيده و نادرست.

 

اطوار,اطفار, اطفور- ادا و حرکات لوس و بی مزه, اطوار درآوردن.

 

اطفاری, اطفوری - شخصی که اطفار در می آورد.

 

اکبير-  کثافت روحانی, فلاکت و آثار ظاهری آن.

 

اکبيری - کسی که اکبير اورا گرفته باشد.

 

آلاخون